هرشب، نه هرشب ولی خب، یه وقتایی که حس میکنم یه چیزی سرجاش نیست؛ با این فکر میخوابم که بخوابی ولی میدونم که خستگی چشمات رو میبره و همین. چیزی نمیمونه ازش. آرامشه رو ازت میگیرم یا هرچیزی و از خودم متنفر میشم. اونقدر که بند بند وجودم میخواد که یچیز دیگه، یک آدم دیگه باشم که طور دیگه طی کنم با قضیه و کلاً فیتیله هرچی که هست خاموش کنم که فقط حس های گنگی ازش یادگار بمونه که حتی خاطرت نمونه بحث یا فکر چی بود و تنها چیزی که برات بمونه یه سری حس خوب باشه که جارین. من متاسفم برای خودم؛ واقعاً هستم. چون تنها چیزی که واقعاً اونو نمیخوام یک چیزه؛ اینکه حس کنم یه لحظه فکر کنی بلدم نیستی یا حالم رو خوب نمیکنی و فکرای اینجوری که تبعاتش روشنه و باعث میشه حس بدی به خودت کنی. اونم وقتی صبحش بهم گفتی که نمیتونی درست بخوابی. انگار که خوابی درکار نیست. از صبح این دیوونم کرده. این حال که حس نکنی خونه کشیدی بالای کلش و نمیتونه توش با پیژامه راحت راه بره و بخوابه. دیوانم میکنه. آسایشی، آرامشی، هیچی ... انگار که خودمو آتیش زده باشم. -راستش درگوشی بگم با پام سیگار رو خاموش کردم که ببینم همون حس رو میده ولی نداد. خیلی سوزشش بیشتره. - میدونی الان که خوابی و تنها چیزی که قبلش باهاش خواب رفتی یه مشت طنابکشی بود که جفتمون میدونیم واقعاً مهم نیست. قرار نیست اتفاقی از پی این طناب کشی بیفته. تنها چیزی که هست این هست که، همه جملاتی که بهت زدم رو تو یه کلمه که من کسی که هستی رو شیفتهام خلاصه کردم بلکه درمان اون حسای گه باشه. ولی میدونی حقیقتاً نمیتونی کاری بابتش کنی. عدالت هم میگه اگه به یکی بابت چیزی که هست وجودی که داره برات حس بدی تو یه آشغالی. پس من هستم ولی اگه این حس رو بهت دادم فقط بخاطر ولع بود و بس. بیشتر و بیشتر و بیشتر... بیشتر میخواستم. اونقدر که دریایی بشم که سیرنمیشه از مرجان هایی که توش تلو تلو میخورن یا موجهایی که دارن افتان و خیزان موجسوارا رو الفبا یاد میدن. کلاً اگه واقعیت رو بخوای بدونی حتی یادم نیست بالای همین نوشته چی میگفتم بهت ممکنه یچیز رو هزار بار تکرار کرده باشم یا گفتنیای رو نگفته باشم ولی چیزی که ازش مطمئنم اینه که، متاسفم. نه بخاطر اینکه بهت گفتم و حس کردم که وقتی چیز ناخوش آیندی رو بهت بگم به همت میریزه ناراحتت میکنه یا هرچی. بخاطر اینکه حس کردم متاسفم برای خودم. قسمت قشنگش اینه بخاطر "کاری" متاسف نیستم. بخاطر مفهومی متاسفم که اصلاً بند من نیست. بند منِ دیگر منه. بخاطر اینکه حس کردم بهت نشون ندادم چقدر قشنگ و محشری. از ته دل میگم هستی! بی اندازه. بلدی و خونمی. میخوام بدونی ... میخوام بدونی هستی و میخوام بدونم اگه من دلم میخواد و منتظرتم انتظارم از شوقه نه فقدان. این خیلی مهمه که اینو بدونی؛ که من "مشتاقم".
من خیلی میترسم از دستت بدم. میترسم ازم دور شی. میترسم حس خونه بهت ندم. میترسم حس کنی من حس خونه نمیکنم و ازم دور شی. میکشتم. واقعاً میکشتم. من میترسم از هرچیزی که سنگینت کنه و اخم بیاره رو پیشونیت. میخوام بدونی وجود تو کاملترین مفهومه. همین.
متاسفم برای هرنفسی که سنگین رفت و نیومد. متاسفم برای اینکه بد بودم. متاسفم برای خشک کردن خوشی تو دهنت. متاسفم برای متاسف بودنام. تو ببخش.
چون دیگه خونه ایم.
ژ ملین.